وبلاگ عشقولانه من
خدا کند تبسمی به هرم اه نشکند بلور بغض سینه ای به شامگاه نشکند
یاحق شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است برگ میریزد ستیزیش با خزان بی فایده است باز می پرسی چی شد عاشقت جبرت شدم؟ دردل طوفان که باشی بادبان بی فایده است بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت دست وپا وقتی نباشدنردبان وقتی فایده است تاتوبوی زلف ها را می فرستی با نسیم سایه من درسربه زیری بی گمان بی فایده است تیری که از جایی که فکرش را نمی کردم رسید دوری از دلبر ابرو کمان بی فایده است در من عاشق ذره ای توان پرهیز نیست پرت کن مارا به دوزخ امتحان بی فایده است از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند حرف موسی را شبان نمی فهمد بی فایده است من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا همچنان می گردم اما بی فایده است. يا حق چه شبی بود و چه فرخنده شبی کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید زندگی رویا نیست یا حق روزگارم گله مندی شده است من بگریم تو بخندی شده است....... دوستت دارم پریشان، شانه میخواهی چه کار؟ تا ابد دور تو میگردم، بسوزان عشق کن مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود مثل من آواره شو از چاردیواری درآ! خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن یا حق یه درخت خشک وبی برگ میونه کویره داغ توی ته مونده ذهنش نقش پررنگ یه باغ شاخه سبز خیالش سربه آسمون کشید ردوشش همه پرشد زاقاقیا سفید اولی گفت :اگه بارون باز بباره توکویر دیگه اما سررسیده عمره این درخت پیر! دومی گفت: قدیما یادمه که کویر نبود جنگل وپرنده بود گذرزلاله رود...... یا حق سلام خواسته بودی که وبلاگمو اپدیت کنم اما هنوز نگرانم از وقتی که التماسهام بی جواب مونده تو اون سپیده صبح بعد از اذان خودمو باختم نمی دونم هیچی نمی دونم با هیچکی حرف نمی زنم که بخوام اینجا اپدیت کنم اخه هنوز خودمم منتظرم... تو به من خندیدی و نمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب رادزدیدم باغبان در پی من د وید سیب را دست تو دید غضب الود کرد به من نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک و تو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من ارام ارام خش خش گام توتکرار کنان میدهد ازارم و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا ؟ خانه کوچک ما سیب نداشت ؟!!! یا حق سرابه رد پای تو .کجای جاده پیدات شد .کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد کجای قصه خوابیدی که من توگریه بیدارم که هر شب هرم دستاتو تو اغوشم بدهکارم تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی تو اهنگ سکوت تو بدنبال یه تسکینم .صدایی درجهانم نیست فقط تصویر می بیینم ..... یه حسی از تو در من هست که میدونم تورودارم واسه برگشتن تو هر شب درها رو باز می ذارم. یا حق نمی دونستم اینقد مرگش ناگهانی بود وگرنه تمام روزهایی رو که دلگیرش کردم رو می رفتم از دلش در میاوردم اون اینقد دریا دل بود که بدونی که ازش عذر خواهی کنم می بخشیدم اما نمی دونم چرا روزهای اخر بخاطر اینکه می خواست با اون پسره نامزدی کنه ازش قهر کرده بودم بخاطری که میگفت مجبوره این کارو بکنه منم دلخور بودم که چرا به حرفم گوش نداده جواب تک هاشو ندادم جواب اس هاشو کم میدادم حتی اینقد لج کردم که عیدو بهش تبریک نگفتم فکر می کردم اینجوری بهترین کاره که کردم تا بفهمه چقد برام مهم بوده که اما نمی دونستم که این اخرین سال عمرش بود کاش ای کاش بهم وحی شده بود تا باهاش لج نمی کردم تا هفته های قبل از مرگش به خواهرم پیغام نمی داد که چقد بی معرفتم من به خاطر خودش این رفتارو کردم اما زمانه به حرفم گوش داد که اون عروسیه سر نگیره و اجل امونش نده خیلی برا خودم متاسفم خیلی خوشحالم که همه جا بردمش با تمام فقرش همه جوره خوشحالش کردم اما از این رفتار اخرم پشیمونم و برای نیومدنش زجر می کشم برای رفتنش روحت شاد نانازم
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
دام بگذاری اسیرم، دانه میخواهی چه کار؟
ای که شاعر سوختی، پروانه میخواهی چه کار؟
راستی تو این همه دیوانه میخواهی چه کار؟
در دل من قصر داری، خانه میخواهی چه کار؟*
شرح این زیبایی از بیگانه میخواهی چه کار؟ *
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟
![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |








