وبلاگ عشقولانه من

خدا کند تبسمی به هرم اه نشکند بلور بغض سینه ای به شامگاه نشکند

 

یا حق

سلام عزیزای من

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم مهر 1388ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط ایدا

باید فراموشت کنم / چندیست تمرین می کنم / من می توانم ! می شود ! / آرام تلقین می کنم /حالم ، نه ، اصلا خوب نیست ....تا بعد، بهتر می شود .... / فکری برای این دلِ آرام غمگین می کنم /من می پذیرم رفته ای / و بر نمی گردی همین ! / خود را برای درک این ، صد بار تحسین می کنم / کم کم ز یادم می روی / این روزگار و رسم اوست ! / این جمله را با تلخی اش ، صد بار تضمین میکنم.

امروز تضمین می کنم که همه چی آرومه چقد راحت شدم بعده این همه مدت اینو اینجا آپ کردم که همه عزیزایی که دردی مشابه داشتن بدونن یه روزی میاد که که قشنگتر از این روزها رو تجربه کنن پس اون همه ناامید نباشین خدا همه حال با ماست....

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مهر 1391ساعت 8:43 بعد از ظهر توسط ایدا| |

گویا همه ترکم کرده اند!!!!؟؟؟؟
نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 11:37 قبل از ظهر توسط ایدا| |

یاحق

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است

برگ میریزد ستیزیش با خزان بی فایده است

باز می پرسی چی شد عاشقت جبرت شدم؟

دردل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت

دست وپا وقتی نباشدنردبان وقتی فایده است

تاتوبوی زلف ها را می فرستی با نسیم

سایه من درسربه زیری بی گمان بی فایده است

تیری که از جایی که فکرش را نمی کردم رسید

دوری از دلبر ابرو کمان بی فایده است

در من عاشق ذره ای توان پرهیز نیست

پرت کن مارا به دوزخ امتحان بی فایده است

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند

حرف موسی را شبان نمی فهمد  بی فایده است

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا

همچنان می گردم اما بی فایده است.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط ایدا| |

يا حق


چه شبی بود و چه فرخنده شبی
آن شب دور که چون خواب خوش از دیده پرید

کودک قلب من این قصه ی شاد از لبان تو شنید

زندگی رویا نیست

زندگی زیبایی ست
می توان
بر درختی تهی از بار ، زدن پیوندی
می توان در دل این مزرعه ی خشک و تهی بذری ریخت
می توان
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو
هر دو بیزار از این فاصله هاست
قصه ی شیرینی ست
کودک چشم من از قصه ی تو می خوابد
قصه ی نغز تو از غصه تهی ست
باز هم قصه بگو
تا به آرامش دل
سر به دامان تو بگذارم و در خواب روم
گل به گل ، سنگ به سنگ این دشت
یادگاران تو اند
رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ
در تمام در و دشت
سوکواران تو اند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک ، اما ایا
باز برمی گردی ؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
نوشته شده در چهارشنبه هفتم اردیبهشت 1390ساعت 10:7 قبل از ظهر توسط ایدا| |

یا حق

روزگارم گله مندی شده است

من بگریم تو بخندی شده است.......

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 5:6 بعد از ظهر توسط ایدا| |

یا حق


دوستت دارم پریشان‌، شانه می‌خواهی چه کار؟
دام بگذاری اسیرم‌، دانه می‌خواهی چه کار؟

تا ابد دور تو می‌گردم‌، بسوزان عشق کن‌
ای که شاعر سوختی‌، پروانه می‌خواهی چه کار؟

مُردم از بس شهر را گشتم یکی عاقل نبود
راستی تو این همه دیوانه می‌خواهی چه کار؟

مثل من آواره شو از چاردیواری درآ!
در دل من قصر داری‌، خانه می‌خواهی چه کار؟*

خُرد کن آیینه را در شعر من خود را ببین
شرح این زیبایی از بیگانه می‌خواهی چه کار؟ *

شرم را بگذار و یک آغوش در من گریه کن‌
گریه کن پس شانه ی مردانه می خواهی چه کار؟

نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم دی 1389ساعت 5:43 بعد از ظهر توسط ایدا| |

یا حق

یه درخت خشک وبی برگ میونه کویره داغ

توی ته مونده ذهنش نقش پررنگ یه باغ

شاخه سبز خیالش سربه آسمون کشید

ردوشش همه پرشد زاقاقیا سفید

 اولی گفت :اگه بارون باز بباره توکویر

دیگه اما سررسیده عمره این درخت پیر!

دومی گفت: قدیما یادمه که کویر نبود

جنگل وپرنده بود گذرزلاله رود......

نوشته شده در دوشنبه ششم دی 1389ساعت 11:11 قبل از ظهر توسط ایدا| |

یا حق

سلام خواسته بودی که وبلاگمو اپدیت کنم اما هنوز نگرانم از وقتی که التماسهام بی جواب مونده  تو اون سپیده صبح بعد از اذان خودمو باختم نمی دونم هیچی نمی دونم  با هیچکی حرف نمی زنم که بخوام اینجا اپدیت کنم اخه هنوز خودمم منتظرم...

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مهر 1389ساعت 10:59 قبل از ظهر توسط ایدا| |

یا حق

تو به من خندیدی و نمی دانستی

من به چه دلهره  از باغچه  همسایه سیب رادزدیدم

باغبان در پی من د وید  سیب را دست تو دید

غضب الود کرد به من نگاه

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک

و تو رفتی و هنوز سالهاست

که در گوش من ارام ارام  خش خش

گام توتکرار کنان میدهد ازارم

و من اندیشه کنان غرق در این پندارم که چرا ؟

خانه کوچک ما سیب نداشت ؟!!!

نوشته شده در سه شنبه دوم شهریور 1389ساعت 6:18 بعد از ظهر توسط ایدا| |

یا حق

سرابه رد پای تو .کجای جاده پیدات شد .کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد

کجای قصه خوابیدی که من توگریه بیدارم که هر شب هرم دستاتو تو اغوشم بدهکارم

تو با دلتنگی های من تو با این جاده همدستی تظاهر کن ازم دوری تظاهر می کنم هستی

تو اهنگ سکوت تو بدنبال یه تسکینم .صدایی درجهانم نیست فقط تصویر می بیینم .....

یه حسی از تو در من هست که میدونم تورودارم واسه برگشتن تو هر شب درها رو باز می ذارم.

نوشته شده در دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 5:35 بعد از ظهر توسط ایدا| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ